
این روزها ، پر از دردم از نبودن های تلخ و بودن های دردناک این روزها ، دلتنگم برای آغوش هایی که برویم باز نشد و برای قهوه هایی که خورده نشدxa0 تا ته فنجان تیره بدنبال آینده روشن باشم به گمانم برای روزگار باید عینک بزرگی بگیرمxa0 تا مرا همانگونه که هستم ببیند من آنقدر بزرگ نیستم که تحمل اینهمه درد را داشته باشم...
ادامه مطلب
من منتظر چشم سیاهی بودم افسرده و غمگین به نگاهی بودم بیرون شده از شهر سیاهی بودم دل چرک شده ، ز بی گناهی بودم با آدم اشتباه سر می کردم با زندگی تباه سر می کردم با بار غم و گناه سر می کردم با اشک دل پر آه سر می کردم تا آه کشیدم ز بن جان ، آری جانسوز و جگرخراش آهی ، آری گفتم بروم درگه یاری ، آری من خسته شدم ، یار بکاهد باری صد شکر عجب یار عزیزی داریم با هم گل شادی به جهان می کاریم ما رفته که بیرق وفا بر داریم بر سر در خانه خدا بگذاریم...
ادامه مطلب